حكيم زجاجى
631
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به زندان در ، اعراب را شد خبر * از آن جنگ و پيكار و تير و تبر شكستند زندان و آمد برون * برفتند از جاى جوياى خون 55 امير مدينه خبردار شد * به تندى چو گردون دوار شد بيامد بر آن اسيران چو تير * گروهى به گردش ز برنا و پير از آن قوم چندى گرفت و ببست * ازآنپس كه بىمر شكست و بخست از آن جايگه مرد رزمآزمود * به شهر مدينه درآمد چو دود بديشان بغا با سه عيار فرد * به نيزه برآورد از آن قوم گرد 60 به خاك اندرون خون يكسر بريخت * بدان تا نيارد دگر كس گريخت عدوى مرا سرزنش كن به تيغ * كه زنده به جا خصم باشد ، دريغ برآورد آن بنديان را ز چاه * به سامرهشان برد از گرد راه به جلاد فرمود واثق كه خيز * بر اين خاك ره خون يكيك بريز گروهى برفتند بيرون ز شهر * گريزان از آن كينه و جنگ و قهر 65 چو دژخيم آهنگ آن قوم كرد * بدان تا برآرد از آن قوم گرد عرابى جوانى سخنگوى بود * سيهرنگ چون مشك خوشبوى بود به نظم روان خاطرى نغز داشت * ز دانش دل و از خرد مغز داشت در آن حالت مرگ و خون ريختن * يكى كشتن و ديگر آويختن بديهه سه بيت روان گفت شاد * در آن بند لب را ز هم برگشاد 70 كه اى شاه ديندار دانشپذير * گناهى كه رفتست بر ما مگير كه ما عاجزانيم پيچان چو مار * به ريگ اندرون با غم بىشمار به ما بر ز سلطان ستم بود و جور * نه از كار ايام و اجرام و دور كشيديم شمشير بر شير نر * ز روباه پيدا نيايد هنر بمانديم چون ميش در چنگ گرگ * نبوديم از اين پيش تند و سترگ 75 نياورد روباه با شير تاب * سر بخت ما اندرآمد به خواب چو خيل خليفه درآمد ز جاى * نبد پشه را نيز با پيل پاى اگر خون ما را بريزى به خاك * كنى اين فرومايگان را هلاك كه گويد كه خون دل ما مريز * نداريم از اين جاى پاى گريز تو شاهى ز شمشير تو عار نيست * فلك را به درگاه تو بار نيست 80